تبليغاتX
دریای سبز
قالب وبلاگ

دریای سبز
دل های دریایی ، قدم های سبز  


[ سه شنبه 25 مرداد1390 ] [ ] [ دريا و سبزه ]

يكي بود يكي نبود

سال ها پيش تو يه شهر كوچيك يه دختر كوچولو زندگي مي كرد

كه خيلي ناز و مهربون بود

اين دختر كوچولو برعكس خيلي از بچه ها آروم و ساكت بود

نه بهونه مي گرفت، نه شيطنت مي كرد

دوست زيادي نداشت

خودش براي خودش با پارچه هاي رنگي چند عروسك درست كرده بود

يه دونه بابا يه دونه مامان و يه دونه بچه ي خوشكل و ساده مثل خودش

عاشق قصه بود، عاشق شب هايي كه باباش براش قصه مي گفت

قصه هاي شيريني كه آخرش خوب تموم مي شد

دختر كوچولوي دوست داشتني ما داشت بزرگ و بزرگ تر مي شد

اما همچنان مثل قبل چيزي نمي گفت و فقط به قصه ها گوش مي كرد

با اين تفاوت كه هم قصه گو و هم داستان عوض شده بود

داستان هاي واقعي، قصه هاي غمگين

آخه دختر كوچولو كسي رو دوست داشت كه خيلي غم داشت

دلش پر شده بود از غصه

گاهي شب ها كه مي خوابيد يواشكي زير پتو گريه مي كرد

و به جاي بازي و شادي مي ترسيد

از اين كه ...

از اينكه نكنه اتفاق بدي بيفته

غافل از اين كه اون بال بالاها يكي بود كه روز و شب داشت نگاش مي كرد

يكي كه بيشتر از همه دوسش داشت

يكي كه مي خواست غم هاش رو بخره

مي دونين چرا ؟

چون اين دختر كوچولو خيلي خيلي خوب بود

غم داشت ولي دلش پاك بود

اطرافيانش پر از اشتباه بودن ولي اون سعی می کرد اشتباه دیگران رو تکرار نکنه

فقط يه چيز دلشو مي سوزوند

تنهايي

تنهايي كه به رخش مي كشيدند

ولي با اين همه با هيچ آدم بدي دوست نشد

هر چه بود گذشت و اون دختر كوچولو بزرگ شد

با این که خیلی ها حتی خودش فکر می کرد دیگه دیر شده

قصه داشت به جای خوبش مي رسيد 

حالا ديگه موقعش بود هديشو بگيره

از كسي كه تمام اين سال ها به اون اعتماد كرد

از خداي مهربوني كه هيچ صبري رو بي پاداش نمي ذاره

يه شب

يه شب بهاري

خدا

اونو فرشته كرد

[ چهارشنبه 27 اردیبهشت1391 ] [ ] [ دريا و سبزه ]

باورم نمی شد

میان راست های دروغ

افسانه ی راست هم باشد

میان این همه سقوط

سکوی پرواز هنوز باشد

باورم نمی شد

نور، در دل شب

مقصد جامانده ای باشد

داروی تب

آرامشم، تشنگی باشد

باورم نمی شد

ترس 

همان وصل باشد

 پروانه در اوج

آرزوی سیمرغ باشد

باورم نمی شد

رسیدن

به باوری باشد

خورشید، روی زمین

در آغوشم باشد

[ دوشنبه 29 اسفند1390 ] [ ] [ دريا و سبزه ]

مطربی را چشم و دست بستند

زانویش شکستند

صدایش بریدند

و تاریخش سوختند

آن گاه پرسیدندش  

که ای مطرب نامت چیست ؟

زخم رویت نشان از کیست ؟

این ها که خواندی غرض چیست ؟

راستی مگر تو از مردمان نیستی ؟

اگر هستی چرا مرده پرست نیستی ؟

چرا روز خوابی و شب بیدار ؟

گوش بسته ای و چشم هوشیار ؟

تو که مطربی تارت کو ؟

جامت کو ؟

خنده ات کو ؟

جانت کو ؟

و جانش گرفتند

[ پنجشنبه 11 اسفند1390 ] [ ] [ دريا و سبزه ]

صدایی برخواست

از آسمان بی انتها

به گوشی دلخراش آمد و به گوشی دلنواز

یکی لرزید

یکی خندید

یکی ترسید

یکی فهمید

هر کس به سویی

فقط ماند کودکی شاد 

در رواق خانه

انگار فقط او می دانست

این صدای آمدن باران است

[ شنبه 22 بهمن1390 ] [ ] [ دريا و سبزه ]

برایم می گفت

در نوجوانی آنقدر احساساتی بودم

که به اخمی یا لبخندی می شکستم

آنقدر تند بودم که به خودم هم رحم نمی کردم

آنقدر سبک سر بودم که تفاوت عشق و میل جنسی را نمی فهمیدم

در اوائل جوانی پس از تکراری شدن احساسات

دل خوشی های الکی

و دنبال این و آن دویدن

پس از بارها تجربه ی شکست

کمی سیاست هم یاد گرفتم

و این شد دلیل ماندن من در صحنه ی مستی

روزهایی که افسرده بودم را به شکست عشق و تنهایی که تحمیلم کرده اند تشبیه کردم و دیگران را مقصر دانستم

و روزهایی که دیوانه بودم را به قدرت عشق و موفقیتی که به تنهایی بدست آورده ام  تفسیر کردم

به هر حال همه چیز با شک و دو دلی گذشت

امروز پس از سال ها  که بی هیچ سودی

بارها عاشق شدم و شکستم

بارها عاشق کردم و شکستم

بارها تجربه کردم و باختم

بارها مردم و زنده شدم

 کمی آرام گرفته ام

نه اینکه راه درست را یافته ام، نه

آرام گرفته ام چون دیگر نای بازی ندارم

نه غروری مانده، نه جنونی

نه عشقی

[ دوشنبه 17 بهمن1390 ] [ ] [ دريا و سبزه ]

زمان گذشت

و تلخ و شیرین را مثل همیشه با خود برد

به جز اندکی خاطره

گاه بی خبر ذره های شادیم را

و گاه با درد اشتباهاتم را

در عجبم با این همه دیدن

چرا باز هم به دردی کوچک آه می کشم

و به یک شادی قهقه سر می دهم

به هر دوری شکوه می کنم

و به اندکی مال دل می بندم

مادرم را با یک سیلی دشمن می پندارم

و غریبه ای را با یک گل

با یک لبخند می پذیرم

آری باز هم زمان برنده ی این بازی است

و در انتها

تنها سعی من

تنها تسکینم " ای کاش " می شود

افسوس

افسوس

ما را همان گذشت زمان بهتر است

[ شنبه 1 بهمن1390 ] [ ] [ دريا و سبزه ]

جوانك

زير نمي باران

چه زود خيس شد

چه زود ماندنش دير شد

اولين داستانش

لب خندانش

چه زود غمگين شد

براي اولين بار

چتر براي دستانش

چه زود بي دليل شد

چه زود شيرينكي

جاي مرحم

به كامش شيرين شد

جوانك

زير نمي باران

چه زود سنگين شد

چه زود تسليم شد

[ سه شنبه 27 دی1390 ] [ ] [ دريا و سبزه ]

 

 

دوش آتشي به معجزه اي سرد شد

بغضي شكست و تشنه اي سيراب شد

 

پرنده از  دري بوي مشك شنيد

خنده رها  كرد و با وعده اي شاد شد

 

سبو عمري   به دست نهان  بود

عادت   به كنار   و ميكده اي  باز شد

 

سينه  بسته  به قفلي  پر  از راز  بود

خزان شكست  و پنجره اي باز شد

 

به كهنه غمي  مهربان اشك خواست

آغوش پيدا و تشنه اي بي تاب شد

 

چشم چو برگ بهاري مست گشت

موج   برآمد   و  خسته اي  فرياد شد

 

سال ها  خبري  از خيل  باران  نبود

رعد   دميد  و   سينه اي  چاك  شد

 

طوفان    به غرشي  آسمان گشود

بيابان گلستان و چشمه اي آزاد شد

 

سخن از دوري چو از لب دور شد

باران رسيد و گريه اي مستجاب شد

 

[ پنجشنبه 15 دی1390 ] [ ] [ دريا و سبزه ]

از عشقش جز سكوت نمانده بود

گرمايي كه با آينه اي بارها شعله ور شد

رودي روان اما مغرور كه با هيچ دريايي دوست نشد

و از عظمتش جز چند قطره اشك يادگاري نماند

انتظاري كه خود مي دانست زلال نيست

درختي پربار كه همه ي ثمرش را

نه به باران

به مشتي آب فروخت

و اينك خسته و نالان

براي ديدن خورشيد

همچنان سر به زير دارد

رو به تكه كاغذي

نقاشي كه گاه از خود

و گاه از روي دست ديگران

ترسيمش كرد

تعريفش كرد

انتخابش كرد

بي آنكه براي يك بار

حتي يك بار

از دانايي بپرسد

عشق چيست ؟

[ شنبه 3 دی1390 ] [ ] [ دريا و سبزه ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام
در این دفترچه، سبزه و دریا
با رنگ سبز دریا
با کمی تجربه
به زبان امروز
برای فردا
گاه خنده
گاه گریه
برای خود
و دوستان خود
می نگارند
آرزوی دلی دریایی و قدم هایی سبز
برای مهمانان دریای سبز

ممنون از
همه ی اونایی که
نگاهی به این دفترچه میندازن
مطالب رو با دقت می خونن
و ایرادها رو یادآوری میکنن
همه ی مطالب از خودمونه
پس مسلما پر از ایراده
انتقاد آزاد
اما کپی نه
ممنون
فروش بک لینک طراحی سایت